کد خبر: 568278
۰
۰
نسخه چاپی

از سنگر مسجد تا بیت رهبری؛ روایت محافظی که خود را جانفدا می‌دانست

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها؛ مبینا اسحاق‌زاده: بعضی قصه‌ها را نمی‌شود فقط با چند خط خبر روایت کرد؛ قصه آدم‌هایی که زندگی‌شان از کودکی نشانه‌هایی از مسیری را با خود دارد که سال‌ها بعد، معنای واقعی‌اش آشکار می‌شود.

هفته دفاع مقدس، یادآور روزهای ایستادگی، ایثار و فداکاری مردانی است که روزی در سنگرهای دفاع از این سرزمین ایستادند؛ مردانی که برای بسیاری از آنان، پایان جنگ به معنای پایان راه ایثار و خدمت نبود. برخی از آنها سال‌ها بعد نیز همان مسیر را ادامه دادند؛ در لباس خدمت، در کنار مردم و در میدان‌های دیگری که برایشان رنگ همان سنگرهای روزهای دفاع را داشت.

شهید مصطفی نکوئی یکی از همین مردان بود؛ مردی که ۳۰ شهریور ۱۳۶۲ متولد شد و حالا سالروز تولدش با روزهای هفته دفاع مقدس گره خورده است.

او در ۹ اسفند ۱۴۰۴، در محل کار خود در بیت رهبری به شهادت رسید؛ اما قصه زندگی‌اش از سال‌های کودکی آغاز شده بود؛ از مسجدی که صدای اذان و مکبری‌اش را شنیده بود و از علاقه‌ای که از همان سال‌های کودکی به فضای جبهه و فرهنگ ایثار و شهادت داشت.

حالا در سالروز تولد مصطفی، خانواده‌اش از کودکی او می‌گویند؛ از پسری که علاقه‌هایش تنها در بازی‌های کودکانه خلاصه نمی‌شد، از جوانی که مسیر زندگی‌اش را به سمت سپاه و خدمت کشاند، از سال‌هایی که در بیت رهبری گذشت و از مردی که آرزوی شهادت را سال‌ها با خود حمل کرد.

حاج رشید نکوئی، پدر شهید، وقتی از کودکی مصطفی می‌گوید: مصطفی از همان سال‌های کودکی به فضای جبهه و جنگ علاقه داشت؛ علاقه‌ای که تنها در حرف باقی نمی‌ماند و خودش را در بازی‌ها و رفتارهای روزمره او نشان می‌داد.

از سنگر مسجد تا بیت رهبری؛ روایت محافظی که خود را «جانفدا» می‌دانست

در کنار این علاقه، مسجد نیز جایگاه ویژه‌ای در زندگی مصطفی داشت. او به فعالیت‌های مذهبی علاقه‌مند بود و مکبری و مؤذنی را با جدیت دنبال می‌کرد.

مسجد برای او تنها محلی برای عبادت نبود؛ بخشی از زندگی روزمره‌اش بود؛ جایی که از همان کودکی مسئولیت می‌پذیرفت و برای انجام آنچه بر عهده گرفته بود، اهمیت قائل می‌شد.

پدر شهید خاطره‌ای از دوران کلاس چهارم مصطفی دارد؛ خاطره‌ای که شاید بیش از هر جمله‌ای، روحیه او را در همان سال‌های کودکی نشان دهد.

مصطفی در آن دوران بر اثر تصادف آسیب دیده بود؛ اما با وجود وضعیت جسمی‌اش، حاضر نشد با راننده همراه شود. مقصدش مسجد جامع بود و می‌خواست خودش را به مسجد برساند تا مکبری کند.

برای کودکی که تازه کلاس چهارم را می‌گذراند، شاید بازگشت به خانه و استراحت پس از یک تصادف طبیعی‌تر بود؛ اما مصطفی انتخاب دیگری داشت. می‌خواست به مسجد برسد و کاری را که برای خود وظیفه می‌دانست، انجام دهد.

حاج رشید نکوئی خاطره دیگری نیز از دوران کودکی فرزندش روایت می‌کند؛ زمانی که مصطفی در کلاس پنجم در میدان تیر حضور پیدا کرد و موفق شد رتبه نخست را به دست آورد و جایزه بگیرد.

شاید آن روزها کسی نمی‌دانست این کودک که در میدان تیر رتبه نخست می‌گیرد، سال‌ها بعد قرار است زندگی خود را در مسیر خدمت به نظام سپری کند.

از دانشگاه تا سپاه؛ انتخاب مسیری متفاوت

مصطفی نکوئی پس از قبولی در دانشگاه علوم پایه مشهد، تحصیل خود را آغاز کرد؛ اما این مسیر مدت زیادی ادامه پیدا نکرد. او در ترم سوم دانشگاه را ترک کرد و از طریق نیروی هوایی سپاه وارد این مجموعه شد.

به گفته پدر شهید، مصطفی در سال‌های خدمت ویژگی‌هایی داشت که مسیر زندگی حرفه‌ای او را شکل داد؛ رازداری، شجاعت، تلاش و ولایت‌پذیری. همین ویژگی‌ها، به گفته خانواده، موجب شد او به تشکیلات دفتر رهبری راه پیدا کند و سال‌ها در این مجموعه به خدمت بپردازد. اما برای مصطفی، خدمت تنها عنوانی شغلی یا مسئولیتی اداری نبود.

از سنگر مسجد تا بیت رهبری؛ روایت محافظی که خود را «جانفدا» می‌دانست

خانواده از مردی می‌گویند که تلاش می‌کرد گرهی از کار مردم باز کند؛ حتی زمانی که خودش در بیمارستان بود، دغدغه مشکلات دیگران را داشت و از طریق تماس تلفنی برای حل مسائل آنان پیگیری می‌کرد.

او به گفته پدرش، فردی دین‌مدار، رازدار و ولایت‌پذیر بود و خدمت را برای خدا و رضای او انجام می‌داد.

شاید برای همین بود که سال‌های حضورش در بیت رهبری نیز برای او صرفاً یک محل کار نبود؛ مسیری بود که با باورهایش پیوند خورده بود.

پدر شهید می‌گوید مصطفی با علاقه و عشق به رهبر انقلاب در این مجموعه خدمت می‌کرد و سال‌ها در همان مسیر ماند.

مادری که هنوز چشم‌انتظار دیدن فرزندش در خواب است

اما هیچ روایتی از یک شهید، بدون روایت مادر کامل نمی‌شود. بتول جعفری، مادر شهید، از آخرین تماس‌ها و صحبت‌های پسرش می‌گوید؛ تماس‌هایی که حالا هر کدام برای او به بخشی از گنجینه خاطرات تبدیل شده‌اند.

یکی از این تماس‌ها حدود ساعت ۲:۳۰ بامداد انجام شد. مصطفی در آن تماس از مادر خواست برای شهادتش دعا کند.

این درخواست، اتفاقی و یک‌باره نبود. به گفته مادر، مصطفی بارها گفته بود اگر او را دوست دارند، برای شهادتش دعا کنند.

شاید آن روزها شنیدن چنین حرفی برای مادر آسان نبود؛ شاید دل یک مادر همیشه میان آرزوی سلامتی فرزند و خواسته‌ای که از زبان او برای شهادت می‌شنود، گرفتار می‌شود.

از سنگر مسجد تا بیت رهبری؛ روایت محافظی که خود را «جانفدا» می‌دانست

اما امروز، مصطفی به آرزویی که بارها از آن سخن گفته بود، رسیده است و آنچه برای مادر مانده، دلتنگی است و خاطرات. مادر می‌گوید هنوز آرزو دارد پسرش را در خواب ببیند.

خوابی که شاید تنها چند لحظه بتواند فاصله میان مادر و فرزند را از میان بردارد؛ چند لحظه برای دیدن چهره‌ای که دیگر در خانه نیست و شنیدن صدایی که دیگر از پشت تلفن هم شنیده نمی‌شود.

بتول جعفری از آرزوی خودش برای شهادت و هم‌نشینی با فرزند شهیدش نیز سخن می‌گوید؛ آرزویی که در میان بغض و دلتنگی یک مادر بر زبان می‌آید.

این شاید یکی از عجیب‌ترین تناقض‌های دلتنگی باشد؛ مادری که از نبودن فرزندش می‌سوزد، اما همزمان آرزو دارد روزی در جهانی دیگر دوباره در کنار او باشد.

در روایت خانواده از مصطفی، موضوع حجاب و عفاف دختران نیز جایگاه ویژه‌ای دارد.

سمانه نکوئی، خواهر شهید، از علاقه مصطفی به حجاب و عفاف می‌گوید؛ موضوعی که برای او تنها یک توصیه زبانی نبود و بخشی از دغدغه‌های اعتقادی و تربیتی‌اش را تشکیل می‌داد.

مصطفی نام دخترش را زینب گذاشته بود و درباره نام او می‌گفت: «زینب یعنی زینت پدر.» او به دخترش سفارش می‌کرد حجاب فاطمی را کنار نگذارد.

به گفته خواهر شهید،برای مصطفی، مبارزه تنها در یک میدان مشخص تعریف نمی‌شد؛ او حفظ ارزش‌ها را نیز بخشی از این مسیر می‌دانست و تلاش می‌کرد آنچه را به آن باور داشت، ابتدا در خانواده خود دنبال کند.

همسری که حالا باید راه پدر را برای فرزندان روایت کند

زهرا مطهری، همسر شهید مصطفی نکوئی، حدود ۲۰ سال در کنار او زندگی کرده است؛ دو دهه‌ای که در آن، آرزوی شهادت همیشه بخشی از حرف‌ها و دغدغه‌های مصطفی بود.

به گفته همسر شهید، مصطفی در سال‌های خدمت در سپاه بارها از شهادت سخن می‌گفت و خانواده همواره منتظر شنیدن خبر شهادت او بودند.

برای خانواده‌ای که سال‌ها چنین حرف‌هایی را از زبان یکی از عزیزانش می‌شنود، انتظار شهادت شاید آرام‌آرام به بخشی از زندگی تبدیل شود؛ انتظاری تلخ، اما همراه با شناختی که از باورهای او دارند.

از سنگر مسجد تا بیت رهبری؛ روایت محافظی که خود را «جانفدا» می‌دانست

زهرا مطهری می‌گوید مصطفی نمی‌توانست ناراحتی رهبر انقلاب را ببیند و همواره تأکید می‌کرد: «من فدایی حضرت آقا هستم.» حالا اما این همسر است که باید بخشی از بار نبودن او را بر دوش بکشد و چهار فرزند را بزرگ کند؛ سه پسر و یک دختر.

حمیدرضا، زینب، محمدحسین و محمدحسن، فرزندانی هستند که از این پس نام پدر را نه فقط در شناسنامه، بلکه در خاطرات، روایت‌ها و مسیری که از او به یادگار مانده است، دنبال خواهند کرد.

همسر شهید می‌گوید: تلاش خواهد کرد فرزندانش را با الگوگیری از مکتب حسینی و زینبی تربیت کند تا ادامه‌دهنده راه پدرشان باشند.

شاید یکی از سخت‌ترین مسئولیت‌های یک همسر شهید همین باشد؛ اینکه در نبود پدر، خاطرات او را برای فرزندان زنده نگه دارد و به آنان بیاموزد مردی که روزی دستشان را گرفته بود، چرا مسیر زندگی‌اش را چنین انتخاب کرد.

دوستی که از مردی خاکی و بی‌تکلف می‌گوید

رضا سلمانی، دوست شهید، مصطفی نکوئی را مردی خاکی، متواضع و مردمی توصیف می‌کند؛ مردی که با وجود جایگاه و مسئولیتی که داشت، ساده و بی‌تکلف رفتار می‌کرد.

به گفته او، مصطفی سال‌ها به عشق رهبر انقلاب و با هدف خدمت در نزدیکی ایشان در بیت رهبری ماند.

برای او، ماندن در آن مجموعه تنها یک موقعیت شغلی نبود؛ انگیزه اصلی‌اش خدمت و حضور در مسیری بود که به آن باور داشت.

رضا سلمانی از رفتار صمیمی مصطفی یاد می‌کند و می‌گوید او با وجود مسئولیت‌هایش، خودش را از مردم جدا نمی‌دانست.

از سنگر مسجد تا بیت رهبری؛ روایت محافظی که خود را «جانفدا» می‌دانست

این تصویری است که خانواده نیز از او ارائه می‌کنند؛ مردی که در کنار مسئولیت‌هایش، پیگیر مشکلات مردم بود و تلاش می‌کرد گرهی از کار آنان باز کند.

شاید همین ویژگی‌هاست که تصویر او را در ذهن دوستان و خانواده، نه صرفاً به عنوان یک نیروی نظامی، بلکه به عنوان انسانی خدمتگزار و مردم‌دار ماندگار کرده است.

وصیت نانوشته یک زندگی؛ خدمت را ترک نکنید

حالا که مصطفی نکوئی دیگر در میان خانواده و دوستانش نیست، نزدیک‌ترین افراد زندگی او، به جای آنکه تنها از خاطرات گذشته بگویند، پیامی برای نسل امروز دارند.

خانواده شهید از جوانان می‌خواهند میدان‌های خدمت و مسئولیت را ترک نکنند؛ برای انجام رسالت خود تلاش کنند و خدمت را برای خدا و رضای او انجام دهند.

آنان از جوانان می‌خواهند ادامه‌دهنده راه شهدا باشند و با حفظ ارزش‌ها، مسیر ایثار، فداکاری و خدمت‌رسانی را دنبال کنند.

پدر شهید نیز ابراز امیدواری می‌کند فرزندان مصطفی به گونه‌ای تربیت شوند که ادامه‌دهنده راه و منش پدرشان باشند.

این شاید زیباترین ادامه برای قصه یک شهید باشد؛ اینکه رفتنش، پایان روایت نباشد.

حالا در سالروز تولدش، خانواده دور قاب عکس او جمع می‌شوند و هرکدام بخشی از قصه‌اش را روایت می‌کنند؛ پدری از سنگرهای بالش می‌گوید، مادری از آخرین تماس نیمه‌شب، خواهری از دغدغه‌هایش برای حجاب، همسری از آرزوی شهادت و فرزندانی که باید راه پدر را بشناسند و دوستی از مردی که با وجود جایگاهش، خاکی و بی‌تکلف ماند.

از سنگر مسجد تا بیت رهبری؛ روایت محافظی که خود را «جانفدا» می‌دانست

هفته دفاع مقدس شاید یادآور سال‌های جنگ باشد، اما روایت مصطفی نکوئی نشان می‌دهد که روحیه دفاع، ایثار و خدمت، با پایان جنگ تمام نمی‌شود.

گاهی یک انسان، سال‌ها پس از خاموش شدن صدای گلوله‌ها، همچنان در سنگر می‌ماند؛ سنگر خدمت، مسئولیت، مردم‌داری و باور.

و مصطفی نکوئی، از همان کودکی نشانه‌های این مسیر را با خود داشت؛ از صدای اذان و مکبری تا سال‌های خدمت در سپاه و بیت رهبری؛ و از آرزوی شهادت تا روزی که این آرزو به واقعیت پیوست.

حالا او نیست، اما روایتش مانده است؛ در خانه‌ای که جای خالی‌اش را حس می‌کند، در چشمان مادری که هنوز چشم‌انتظار دیدن فرزندش در خواب است، در دل همسری که چهار فرزند را برای ادامه راه پدر تربیت می‌کند و در خاطره دوستانی که از مردی ساده، متواضع و خدمتگزار می‌گویند.

شاید شهادت پایان زندگی یک شهید باشد، اما پایان راهش نیست؛ راه، آنجایی ادامه پیدا می‌کند که کسانی باشند که به یاد بیاورند او برای چه زیست، برای چه خدمت کرد و برای چه از دنیا رفت.

مصطفی نکویی، شهیدِ خدمت در بیت رهبری، از کودکی با سنگر و مسجد مأنوس بود؛ مردی که سال‌ها در مسیر خدمت به رهبر انقلاب گام برداشت و سرانجام به آرزوی دیرینه‌اش رسید.

اقتصادآینده نیوز منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد.

 

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید