کد خبر: 571752
۰
۰
نسخه چاپی
زهره یوسفی، پزشک ادیب از کنسرت مهدی شیرازی می نویسد:

روایت پنج سیم کمانچه

کنسرت مهدی شیرازی با عنوان «پنج سیم» با حمایت بنیاد قلب پارس و بیمارستان کوثر برگزار شد.

6ad319e83f84f.jpg

به گزارش اقتصادآینده، استاد محمود تابنده، مدیرعامل بنیاد قلب پارس در ابتدای این کنسرت فاخر طی سخنانی بر نقش هنر و موسیقی فاخر بر سلامت جسم و روان تاکید داشته و عموم جامعه را به وادی ارزشمند فرهنگ دعوت کردند. به گفته استاد تابنده، هنر فاخر خاصیت درمانگری دارد و با شادابی روح می توان جسمی سالم و قلبی استوار داشت.

در این رویداد فرهنگی، مهدی شیرازی آهنگسازی این کنسرت را بر عهده داشت و ایمان اکبرپور، پرکاشن می نواخت. علی شجاعی فرد و امیرعلی بوردست به ترتیب نوازندگی سینتی سایزر و وکال را ایفا کردند.

شایان ذکر است کنسرت «پنج سیم» مهدی شیرازی با استقبال مدیرکل و معاونان فرهنگ و ارشاد فارس، کارکنان بنیاد قلب پارس و بیمارستان کوثر، اصحاب رسانه و علاقمندان هنر برگزار شد. این کنسرت در مجموعه سینمایی هنر شهر آفتاب برگزار شد.

در ادامه روایت دکتر زهره یوسفی، نویسنده و شاعر آثار ادبی را پیرامون کنسرت «پنج سیم» مهدی شیرازی می خوانید:

همیشه فکر می کردم این ماییم که با حضورمان و با تشویق های مان و با شور و شوقی که شنیدن موسیقی در دلمان می نشیند، از هنرمند قدردانی می کنیم. اما امشب در روایت پنج سیم کمانچه اتفاق دیگری افتاد.

امشب مهدی شیرازی با ما حرف ها زد؛ نه با کلمات معمول؛ نه با جملاتی که از ذهن عبور می کند و به فراموشی سپرده می شود؛ بلکه با زبان جادویی موسیقی که راهش را از میان گوش ها پیدا می کند، از لایه های پنهان احساس عبور می کند و درست به همان جایی می رسد که کلمات از توصیفش ناتوانند. به عمیق ترین جای جان آدمی...

در پرفورمنس صدا و نور انگار کسی روبروی مان نشسته و با صدای گرم و آشنا قصه ای را روایت می کند، قصه ای نه از دور دست ها، بلکه از ما و زندگی ما و دلتنگی هایی که به زبان نیاوردیم. از دردهایی که به زبان نیامده و از رنج هایی که در سکوت تاب آوردیم. از رفتن هایی که هنوز در خاطرمان مانده است و از امیدهایی که با وجود تمام خستگی ها هنوز در گوشه ای از قلب مان نفس می کشند.

چه شگفت انگیز است وقتی هنرمندی بدون آن که از تو چیزی بپرسد، تو را با خودت روبرو می کند. وقتی ساز در دستش جان می گیرد و نغمه هایش یکی یکی درهای بسته خاطرات را می گشاید. آن وقت دیگر تماشاگر نیستی؛ بلکه بخشی از روایت می شوی، در قصه قدم می زنی و با صداها نفس می کشی و هر لحظه تکه ای از وجودت را در جایی از آن موسیقی پیدا می کنی.

امشب با نغمه های کمانچه بر اسب های وحشی سوار شدیم، در دشت های بی انتها تاختیم، جایی که بال های رها در باد می رقصیدند و سم هایش شان ضرب آهنگ آزادی را بر زمین می کوبیدند. باد را بر صورت مان حس می کردیم و انگار برای لحظاتی از تمامی مرزهایی که زندگی به دورمان کشیده است، رها شده بودیم.

بعد آرام آرام به دل جنگلی دوردست قدم گذاشتیم میان درختان بلند و سایه های خنک. جایی که نور از لابه لای شاخه ها عبور می کرد و خش خش برگ ها زیر پاهای مان موسیقی دیگری می نواخت.

گویی طبیعت هم با آن پنج سیم همنوا شده بود. هر برگ، هرشاخه و هر نسیم بخشی از قطعه ای بود که بی وقفه در جریان بود. اما قصه به دشت و جنگل ختم نمی شد.

خودمان را در پهنه خاموشی بیابانی یافتیم. بیابانی به نام دنیا؛ دنیای پوچ، دنیای هیچ، همان جا که سکوت بلندترین صداهاست و تنهایی بی آنکه فریاد بزند تمامی وجود آدمی را فرامی گیرد. آنجا دیگر خبری از هیاهوی جهان نیست. آنجا فقط ما بودیم و صدایی که انگار از اعماق جان بر می خاست.

بیابان با تمام وسعت و خلوتش ما را به یاد تنهایی انسان انداخت. به یاد لحظاتی که در میان هزاران آدم باز هم تنها ماندیم.

به یاد حرف هایی که در گلوی مان می خشکد، بغض هایی که پشت لبخندها پنهان می شوند و دلتنگی هایی که هیچکس از عمق شان خبر ندارد.

و چه خوب می فهمد موسیقی، این مهمان خاموش و دیرآشنای جان که گاهی آدمی بیش از آنکه به شنیده شدن نیاز داشته باشد، به فهمیده شدن محتاج است.

در پیچ خم این روایت به رنج رسیدیم، به فراغ، به دوری، به خاطره آدم هایی که روزگاری بخشی از جهان مان بودند و حالا شاید تنها رد صدای شان در گوشه ای از ذهنمان باقی مانده است. به رفتن هایی فکر کردیم که هیچوقت برای شان آماده نبودیم، به فاصله هایی که نه با قدم ها که با گذر زمان میان آدم ها افتاده اند.

6ad319ddaa2af.jpg

به لحظاتی که دل مان می خواست زمان بایستد؛ اما زندگی بی اعتنا به خواسته ما راه خودش را رفت و کمانچه با آن صدای گاه سوزناک و گاه سرکش انگار همه این ها را می دانست. انگار می دانست در دل هر انسانی قصه ای است که هنوز روایت نشده، زخمی است که هنوز التیام نیافته، اشکی است که شاید هرکز فرونریخته، اما سال هاست در گوشه ای از قلب سنگینی می کند.

عجیب است که چند سیم می تواند این همه حرف برای گفتن داشته باشد. چطور می توانند از رنج بگویند بی اینکه ناامیدت کند، از تنهایی بخوانند بی آنکه رهایت کنند، از فراغ بگوید و در همان حال دستت را بگیرند و از میان تاریکی ها عبورت دهند و درست در همان جایی که خیال می کردیم قصه به انتهای تاریکی رسیده، روزنه ای از نور پیدا شد باریک، روزنه ای از نور آرام و امیدبخش.

انگار روایتی می خواست به یادمان بیاورد زندگی با تمام زخم هایش هنوز چیزی برای مهربانی و بخشیدن دارد که بعد از طولانی ترین شب ها هنوز می توان چشم به راه سپیده ماند که گاهی یک نغمه، یک خاطره، یک نگاه یا حتی یک لحظه ای ناب هنری کافی است تا دوباره چیزی در درون مان بیدار شود؛ همان چیزی که زیر غبار روزمرگی ها فراموشش کرده بودیم. امید و امید.

و من در تمامی این مسیر فقط شنوده نبودم، زندگی می کردم، لحظه به لحظه به یاد می آوردم، دلتنگ می شدم، می رفتم، گم می شدم و دوباره خودم را پیدا می کردم.

شاید زیبایی هنر همین باشد. اینکه بی آنکه از تو اجازه بگیرد، دستت را می گیرد و به سحری می برد که مقصدش خود تویی. همیشه در پایان کنسرت ها این ما هستیم که با تشویق های مان، با دست هایی که بهم می خورند و صداهایی که سالن را پر می کنند، از هنرمند تشکر می کنیم.

اما امشب احساس کردم ماجرا فراتر از یک تشویق و یک قدردانی معمول بود. انگار این بار هنرمند بود که به سراغ ما آمده بود. با دست هایی که سیم های کمانچه را به سخن در آوردند و با هنری که بی واسطه به قلب مان راه پیدا می کردند.

مهدی شیرازی امشب برای مان فقط کمانچه ننواخت، برای مان روایت کرد، از ما گفت و به یادمان آورد که هنوز احساس می کنیم و هنوز هم احساس داریم و هنوز هم دلتنگ می شویم و هنوز هم از رنج می گذریم و تجربه می کنیم و می میریم و دوباره زندگی می کنیم و هنوز هم با تمام خستگی های مان به نور دل می بندیم.

او با موسیقی اش به ما نزدیک شد، آنقدر نزدیک که گاهی مرز میان نوازنده و شنوده، میان روایتگر و مخاطب، میان صدا و احساس از میان رفت. دیگر کسی آن سوی صحنه نبود و کسی این سوی سالن. همه در یک قصه شریک بودیم. قصه ای که هر کدام مان آن را به زبان تجربه های خودمان می فهمیدیم و من و ما چقدر خوشبختیم که شاهد چنین لحظه ای بودیم.

لحظه ای که موسیقی از قالب صدا بیرون آمد و به تجربه ای عمیق و انسانی تبدیل شد. لحظه ای که فهمیدیم برخی از اجراها را نمی توان فقط دید یا شنید. باید با تمامی وجود زندگی شان کرد.

امشب با گوش جان شنیدیم و با خیال سفر کردیم و با روح به استقبال نغمه ها رفتیم. سیراب شدیم از این همه زیبایی، از این همه احساس، از این همه حرف ناگفته که در پنج سیم کمانچه جان گرفته بود و حالا پس از گذشت یک ساعت هنوز از آن حال و هوا بیرون نیامده ام. با گذشت ساعت ها هم انگار بخشی از وجودم همان جا مانده است؛ میان نغمه ها، میان نورها و در امتداد قصه ای که تمام شده و هنوز در من ادامه دارد.

سپاس از همگی گروه کنسرت کمانچه پنج سیم برای این شب شگفت انگیز. برای اینکه یادمان آورد موسیقی فقط شنیدنی نیست، گاهی پناه است، گاهی هم صحبت است، گاهی آینه است و گاهی دستی که بی صدا روی شانه خسته آدمی می نشیند و به او می گوید: می فهممت، می فهممت و چه چیزی در این جهان زیباتر از این که هنرمندی بتواند حتی برای چند ساعت این چنین با جان آدمی حرف بزند.

برخی صداها خاموش می شوند اما درون ما ادامه پیدا می کنند. بعضی روایت ها به پایان می رسند اما تا مدت ها در گوشه ای از روح مان زندگی می کنند. امشب پنج سیم کمانچه نواخته شد اما آنچه در جان ما طنین انداخت، صدای هزاران حرف ناگفته بود.

 

دکتر زهره یوسفی

معاونت فرهنگی و مدیر روابط عمومی بنیاد قلب پارس و بیمارستان کوثر

 

 

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید